تبليغاتX
موج عشق

موج عشق

کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان)



خداحافظ
 
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
 
خداحافظ … کمی غمگین به یاد اون همه تردید
 
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
 
اگر گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
 
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
 
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
 
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
 
خداحافظ.خداحافظ همین حالا که من تنهام
 
خداحافظ
 
 
+نوشته شده دریکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:24 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

من دلم تنگ گلاست


فصل سرما که میاد

 برف خسته که روی شیشه نشست

من دلم تنگ گلاست

وقتی که اقاقیا

 خبر از فصل بهارون میارن

من دلم تنگ گلاست

دیگه غم ریشه زده

گوشه گوشه تو دلم

 دیگه روز رنگ شبه

 شده دل خونه ی غم

بغض ابرا

میشه پرپر

 دوباره بارون میاد

دل من باز

 می زنه پر

 میگه پس تو کی میای

اما لحظه ای میاد

لحظه ای که لاله های دل من

می میرن تو دست باد

گلای لاله ی من

دلشون تنگ نفس

 رو به روم جون می کنن

 تو هوای این قفس

دل دریا

شده خون از

 چشم سرخ آسمون

گل رؤیا

توی دستام

می شه پرپر؛ می ده جون

دیگه حتی تو بهار

یا توی شبای تار

من دلم تنگ گلاست

تو دلت اما کجاست ؟



+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 19:7 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

قشنگ كوچك
 
گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
 
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را
 
كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من
 
است.
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
 
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
 
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست.
 
اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
 
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
 
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز
 
دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
 
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم
 
هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.
 
آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
 
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
 
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست
 
+نوشته شده درجمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:45 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

نوشتي مرا ببخش...
نوشتم بگذار كه فقط يك بار بازي خيالم را مرور كنم... زمان زيادي گذشته , من حتي خيال خود را فراموش كرده ام...
خسته ام... اين بازي را تمام كن, بازنده ي اين بازي من بودم...
براي اولين بار تسليم شدگي را با تمام وجود تجربه كردم...
شيطان ذهن فرسوده ام را كاويد و من هرگز نتوانستم ستايشگر بيداري باشم...


و تو باز مي گويي كه گذشت زمان مرهم هميشگي دردهاي انسان است...
اما من در زمان, زنگ خوردگي روحم را احساس كرده ام
فردا ... چه خوب است كه زمان مي رود و همه چيز خاطره مي شود... خاطره ها مدفون مي شوند, پوسيدگي بر هر آنچه پنهان است دست مي يابد.
اما چه سخت است تسليم شدن, چه سخت است شكستن باورها...


من تسليم يك بازي شوم شدم با اينكه خوب مي دانستم لحظه اي كه در ترديد و تسليم بگذرد ... لحظه مرگ و بيهوده زيستن است...

ديشب در خواب مي دويدم به سوي ابديتي نا پيدا, باران مي باريد...
اينك, آرامشي خاكستري به من باز گشته , آرامشي كه از يك پايان سخن مي راند. شايد پايان يك رويا ...
آرامشي بسيار غريب كه نه رسيدن به اوج را مي گويد و نه يك خداحافظي دردناك را...
آرامشي كه تمامي جنجال خيابانها...نورها ... صداها و خطوط در آن است...

مرگ با من بود و من هرگز نمي دانستم... زندگي در من هرگز به اوج نرسيد و من نفهميدم . واي بر من و انديشه هايم... واي برمن كه نمي دانم در مرگ يا زندگي جاري هستم...

 
مي دانم كه در سكوت سنگين شب, آزار مي بيني...
خفقان و درد را با تمام وجودت احساس مي كني...
هنوز فكر ميكني كه از كنار سكوت تو عبور خواهم كرد؟


نه بهانه...
بازگشت من به زندگي بازگشت به سوي تو نيست...
بازگشت به سرنوشتي است كه به آن محكومم كرده اند
...

به ياد بياور كه همه ي نگاهها مرا مصلوب كردند. تمامي واژه ها درونم سوختند... من در گذران آن لحظه هاي سخت, خراشيدگي روح را با تمام وجودم احساس كردم, چرا كه هرگز نخواستم التماس را تجربه كنم...


در تو همان گاه نگريستم و صداي تمناي من, شب تيره را در اعماق وجودم فرياد زد و من سخت لرزيدم..
تو همان وقت بود كه مي توانستي آتش را در قلب تاريكم بر افروزي...


بياموز بهانه...
اينك, تنها, گريستن را بياموز ...

انتظار فرسوده ات مي كند...
باران اندوه بر روح تو مي بارد...
بگذار ذره ذره وجودت تسليم و درد را با واژه ي سخت انتظار تكرار كنند...


من اين تسليم و درد تو را با تمام وجود مي پرستم
+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:59 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

               یاس  سپید است وپاک...                                                                               دلنشین است و خوشبو...

و بدانیم که حقیقت همیشه چهار ضلع دارد :

                            ایمان                                صداقت

                        پاکی                                 نجابت

       

               

+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 19:41 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

با آمدنش شوري در من به وجود آورد وصف نشدني

اما............

او مي رود رفتني که پر از دلهره بازگشت است

او مي رود با يک خداحافظي کوتاه

 دلم شور مي زند برايش نگران بود موقع رفتن

نمي داند نمي دانم کي باز مي گردد

چشم به راه او به جاده هستم

 تا بازگردد بازگردد

 او مي رود و مرا تنها رها مي کند

 رفتني که بازگشتش مبهم است

 آخرين کلام تنها مواظب خودت باش بود

 موقع رفتن حسي داشت

حسي غريب و هميشه آشناي انتظار

 به يادش هستم و مي مانم تا بازگردد

 او مي رود.....................

کي باز مي گردد نه من مي دانم نه او

 او رفت و مرا با کوله باري از غم وتنهايي و انتظار به جا گذاشت .

اورفت چه کسي مي داند که چه هنگام باز مي گردد

                           

+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 13:19 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |


+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 19:37 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

زیباترین لالایی آفرینش...

تو از کدامین بهشت آغاز شده ای که هُرم نفسهایت مرا چنین می سوزاند؟

از پس کدامین خاطره بر من می تابی که دلشوره کلامم با تو آرام می گیرد؟

از کدامین ستاره فرود آمده ای که نور حضورت مرا چنین پر وسوسه می خواند؟

از کدام طلیعه زندگی به بار نشسته ای که نوای تو در من رساترین تلاطم ساکن را میشکند؟

آخر بگو تو از کدامین کلام آغاز شده ای که از ابهت آوایت، دلم در میان شعله می نشیند؟

رساترین آیه زندگی...

من با تو پرواز به سوی خورشید را آغاز کرده ام و با این بال شکسته تا آشیان نور حضورت

پرواز می کنم

بنگر که چه تصویر عظیمی از عطر نگاهت در دلم نشسته است...

ای سرکشیده از دل آذرخش

قسم به هُرم نفسهایت که در من بیداد می کنی

بر من ببار که آتش درونم به ترنم بارش تو آلام یابد

آواز دلت را تنها برای من، بر آسمان ابری بغضم رها کن، که چی بی تابانه تو را طلب میکنم...

+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 14:30 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

بار دیگر نیمه شعبان رسید......... شام روز مولد جانان رسید

 

دل درون سینه ام غوغا کند    ....  لحظه لحظه یاد سامرا کند

 

آمد از ره حامی مستضعفان .... حجت حق مهدی صاحب زمان

 

+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:59 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

خدايا

خدايا بحران زده ام

نميدونم به کجا رو کنم

به چپ و راست رو ميکنم

به پس و پيش و فقط ظلمت را می بينم

به درون رو ميکنم، ستاره ای می بينم

ای خدا، تو آن ستاره ای ، و اگر تو با مني، درون منی، کنار من هيچ نيرويی در اين دنيا نمی تواند مرا شکست دهد

هر چه جلال است، از آن توست

ای خدا، حتی اگر در هياهوی روز مرگی تو را از ياد ببرم و تو مرا فراموش نخواهی کرد ای

 

خدا

تو در تمامی مشکلات و دشواری های زندگيم، نيرو و اقتدار منی

پس ای خجسته، مرا موفق گردان

تا چيزی نگويم، کاری نکنم تا از دستم آرزورده بشی

که مايه خشنودی تو نشود

خدايا اميدمون به توست

+نوشته شده درجمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 14:55 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

                      مطمئن باش که مهرت نرود از دل من          

مگر آن روز که در خاک شود پيکر من... 

                                   آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

                     چون که گورم بشکافند عيان می بينند

             زير خاکستر جسمم باقيست   

                                    آتشی سرکش و سوزنده هنوز...

                           يادگاری است زعشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

+نوشته شده درجمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 12:26 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

دلبستگي

من به اندازه ي يك دلبستگي عميق برايت گريستم
 
تو به اندازه ي يك وابستگي برايم گريستي

ريشه ي احساسم را در ژرفاي خيالت آبياري كردم

گريستم و گريستي

من از دلبستگي، تو از وابستگي

من فنا شدم و تو ...

ماندي
+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 15:10 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

+نوشته شده درسه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:52 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

امروز من ايستاده ام

امروز نه باز هم يک انتظار!

در دلم هر لحظه سودايي ديگر است

در وجودم هر زمان شوق رسيدن

آرزوي پر زدن

انتظار ديدن است

گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم

يا که گاهي در خيالت مي رسم

ديدنت!

ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است

بر تمام ميله هاي اين قفس

اين قفس از جنس خاک و لحظه ها

رنگ آبي مي زنم

رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است

رنگ آبي، رنگ عشق!

رنگ آبي، رنگ توست!

در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد

در درونم آتشي از مهر تو

باز هم خرمني از عشق برپا می کند
.....

با تمام خستگی



هر روز من ایستاده ام

بر سر آن کوچه باغ مهربانی

باز هم من ایستاده ام

در دلم تنها و تنها يک نوا

يک موج، يک فرياد

باز هم يک انتظار!

باز هم يک انتظار!

+نوشته شده دردوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 18:46 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

حتی اگر نباشی
 
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
 
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
 
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
با کودکان خفته به گهواره تاب را
 
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
 
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
 
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
 
از قیصر امین پور
 
+نوشته شده درشنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:13 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

حس غريبی دارم
حس تنهايی غريبی
حس کسی که مدتها کوچه های ظلمات را زير رگبار عشق دويده
و هيج کس از او نپرسيده
که در سرش چه می گذرد چه رسد به دل تنگش .
 
خسته ام ای فرشته نجات
خيلی خسته ام
در تمام عمر به اندازه دويدن های اين مدت خسته نبوده ام
مانده ام با يک دنيای پر از غربت و تنهايی
نگاهم به هر طرف که می رود هيچ نمی بينم
گويی پرده سياهی جلوی چشمانم را گرفته
تنهايی خيلی آزارم می دهد
آزرده ام و دلتنگ
دلتنگم
دلتنگ گذشته ها
دلتنگ نگاه ها مهربون
حتی دلتنگ بوسه های دزدکی .
ميدانستی جايت را هيچ خدايی پر نمی کند .
 
                                        
+نوشته شده درپنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 19:8 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

اگر روزي كسي از من بپرسد كه دگر قصدت از اين زندگي
چيست؟
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير از
زندگي نيست
من آنم چشم بر دنيا گشودم كه بار زندگي بر دوش من
بود
چو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا كي چاره اي جز
زيستن بود
من اينجا ميهماني ناشناسم كه با نا آشنايانم سخن
نيست
بهركس روي كردم ديدم آوخ! مرا از او خبر او را ز من
نيست
حديثم را كسي نشنيد نشنيد درونم را كسي نشناخت
نشناخت
بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي
ننواخت ننواخت
برونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين
آتشفشان بود.
نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها
نهان بود
همه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني
كه زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از
هستي ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا
تابندگي نيست؟
جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي
نيست
+نوشته شده درجمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:5 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |