موج عشق |
کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان) |
![]() ![]() گفته بودی با انگورهای ياقوتی بر می گردی!پس وفای به عهدت کو
نازنينم؟
چون نهال سست می لرزد
روح از سرمای تنهايی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنيای تنهايی
ديگر گرمی نمی بخشی
عشق،ای خورشيد يخ بسته!
سينه ام صحرای نوميدی ست
خسته ام،از عشق هم خسته ام...
کم آورده ام.آنچنان که بيا و ببين.قرار است کسی از شهر پشت درياها
بيايد...
چند روزی می شد که دست بازیگوش اتفاق را درون دستانم مشت می
کردم تا نیفتد...نمی دانم چرا آن شب کذایی ناگاه دستش را رها کردم...
![]()
what God has allotted to you will not pass you by,
even if it were on the wing of a breeze.
،آنچه را خدا به تو اختصاص دهد، از دست نخواهی داد
. حتی اگر بر بال نسیم باشد
+نوشته شده درجمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:45 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
خدا گفت: زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟
لیلی گفت: من خدا شعله ای به او داد ، لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت ، سینه اش آتش گرفت ، خدا لبخند زد ، لیلی هم . خدا گفت: شعله را خرج کن ، زمینم را به آتش بکش ، لیلی خودش را به آتش کشید ، خدا سوختنش را تماشا می کرد ، لیلی گر، می گرفت ، خدا حظ می کرد . ![]() لیلی می ترسید ، می ترسید آتش اش تمام شود ، لیلی چیزی از خدا خواست ، خدا اجابت کرد . مجنون رسید ، مجنون هیزم آتش لیلی شد ، آتش زبانه کشید ، آتش ماند زمین خدا گرم شد . خدا گفت: اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود . لیلی گفت: کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد . خدا گفت: مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ، تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی .
+نوشته شده درجمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:38 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | اینک در آرامشی خاکستری آرام آرام توانم می رود...
قلم که بر دست می گیری و از جوهر عمرم بر می داری آرام می شوم این بار تنها، لذت پایان بازی است که مرا به ادامه اش وا می دارد که من درگذرانِ سختِ روزهای شتاب، از ادامه بازی شوم نیز بیزارم نگاه خسته ام دیگر تحسین رهگذران را در جفای زمان از یاد برده است... ![]() خستگی افسانه ی زندگی در من است، گویی هزاران سال زیسته ام چقدر شکسته ام،چه کوره راههایی پیمودم بی خستگی که دیگر فرصت افسوس هم برایم نمانده است آلام خستگی من! با تو، رها می شوم در لذتی جاوید و نهفته در بالش شراب شبهای تلخ تنهایی دستت را می گیرم و گرمای قلبت را با تمامی وجود احساس می کنم تنها ادامه می دهم، برای تو و نفوذ چشمهای آرام ات که مرا از خود بی خود می کند... برای تو و تمنای بودن ات که مرا لحظه ای قرار نمی گذارد ![]() کودک قلب من،آرام بگیر و آرام باش...
این صدای هر تپش قلب توست که مرا فرا می خواند این، حسِ لحظاتِ حضور سبز توست که مرا تسکین می دهد... لحظاتی که برای من، سرشار از ابدیت مرگ و زندگی اند تنها یک نگاه تو وجودم را ویرانه می سازد تو نمی دانی که برای من، بهار تمام زیبایی اش را از تو وام می گیرد... بهاری ترین من! در سحرگاهی آرام سر از بالش خوابت بردار و پنجره ذهنت را به روی من بگشا تا با تو از آواز خورشید سخن بگویم... از سادگی دستهای بهاری ات که چون خورشید بر من جاری می شود... مرا در خویشتن رها مکن من تو را به سر منزل عبور، به رود خروشان حیات خواهم برد در من بنگر که دل من با دل تو سخنها دارد برای گفتن اگر تو بخواهی... +نوشته شده درشنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:54 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | زندگي زد،آدم رقصيد
آدم رقصيد،زندگي عرق کرد.
زندگي عرق کرد،آدم چاييد.
آدم چاييد،زندگي تب کرد.
زندگي تب کرد،آدم لرزيد.
آدم لرزيد،زندگي ترک برداشت.
زندگي ترک برداشت،هيچ کس درد آدم را نفهميد...
![]() گفتم شاید ندیدنِت از خاطرَت دورم کنه
دیدم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه گفتم صداتو نشنوم شاید که از یادم بری دیدم تو گوشام جز صدات، نیستش صدای دیگری ندیدن و نشنیدنت، عشقتو از دلم نبرد فقط دونستم بی تو، دل پرپر شد و گم شد و مرد امروزُ محتاج توام، من نمی گم دلم می گه فردا اگه مُردم نیا، چه فایده نوشدارو دیگه؟ ،وقتی دلت خسته شد
،دیگر خنده معنایی ندارد
.می خندی تا از دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را پنهان کنی
،وقتی دلت خشته شد
،حتی اشکهای شبانه آرامت نمی کند
.گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای
وقتی دلت خسته شد
هیچ چیز آرامت نمی کند به جز
پرواز
![]() +نوشته شده دریکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:25 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد love is wide ocean that joins two shores پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
![]() آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!! ...اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن
life whithout love is none sense and goodness without love is impossible +نوشته شده درچهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:14 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | هرگز نمیگیرد....
هرکز نمی گیرد کسی در قلب من جای
تو را .هرگز ندیدم برلبی لبخندزیبای تو را
خورشید عشق تو هنوز سوزد مرا سر تا
زپای.
چرا چنین؟
بغضهای کال من، چرا چنین؟
گریه های لال من، چرا چنین؟
جذر و مد یال آبی ام چه شد؟
اهتزاز بال من، چرا چنین؟
رنگ بال های خواب من پرید
خامی خیال من، چرا چنین؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت
حیرت زلال من چرا چنین؟
دل مجال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من، چرا چنین؟
خشک و خالی و پریده لب دلم
کاسۀ سفال من چرا چنین؟
داغ تازۀ تو، داغ کاغذی
داغ دیر سال من، چرا چنین؟
هر چه و همه، تمام مال تو
هیچ و هیچ مال من، چرا چنین؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان؟
روز و ماه و سال من چرا چنین؟
درگذشته، سرگذشتم این نبود
حال، شرح حال من، چرا چنین؟
!ای چرا و ای چگونۀ عزیز
جرأت سؤال من، چرا چنین؟
از قیصر امین پور
![]() +نوشته شده دردوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:3 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | |
درون سينه آهی سرد دارم پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) (¸.•*¨جواد¸.•*´¨) طراح قالب |