تبليغاتX
موج عشق

موج عشق

کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان)



دوستون دارم و منتظر تون هستم

+نوشته شده درجمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 20:31 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

 

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

از پشت شیشه، تصویر این شهر، دلگیر همیشه

شهر غریب، دلهای غمگین، هوای بی تو، هوای سنگین


خونه ی بی تو، مثل یه زندون، حیف من و تو، حیف عشقمون

خونه ی بی تـــــــو مثل یه زندون حیف من و تو حیف عشقمون

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من    



عشق اگه بود، عشق تو بود، ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، ای قلب من

...
آخر جاده عاشقی تنها شدم

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

گفتی پشیمونم، گفتم که هرگز

نفس بریده، دستای لرزون

اشک توی چشمام، حیف نگفتم بمون

غم یه عــاشـــق .. غم کمی نیست، چه فایده از اشـــک وقتی، وقتی کسی نیست

درد یه عاشق، درد کمی نیست، چه فایده از اشک، وقتی، وقتی کسی نیست

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من، عشق اگه بود، عشق تو بود ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، بر باد بری، مثل یه قصه ی کهنه شده از یاد بری

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

+نوشته شده درپنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 21:36 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

 

چشمان تو شب چراغ سیاه من بود
مرثیه ی دردناک من بود چشمان تو...
مرثیه دردناک و وحشت تدفین ِ زنده به گوری که من ام...من

بگذار سنگینی امواج دیگر گذر دریای شب چراغی خاطره ی تو را، در کوفتگی روح خود احساس کنم..
بگذار آتشکده ی بزرگ خاموشی بی ایمان تو ،مرا در حریق ِ فریادهایم خاکستر کند...

خاربوته ی کنار کویر جست و جو باش
تا سایه ی من، زخم دار و خون آلود
به هزاران تیغ نگاه آفتاب بار تو آویزد...



من خشکیده ام، من نگاه می کنم، من درد می کشم، من نفس می زنم و فریاد بر می آورم:

چشمان تو شب چراغ سیاه من بود
مرثیه ی دردناک من بود چشمان تو
مرثیه دردناک و وحشت ِ تدفینِ زنده به گوری که من ام...
من...

تو چون دستهای اندوهبار من... چون اندیشه های


من
و چون تمامی یادها و خاطرات از من جدا نخواهی شد...

من می روم، روزی ...
تو می مانی و اندیشه هایت...
تو می مانی با آرزوهای شیرین من برای تو...

با آمدنت، من نیز چون تو از درگاه خداوند رانده شدم...
وحالا، تو نیز، از تصاویر من گم شده ای...

تو نور الهی؟... نه رویای وهم آلود درونم بودی که با آمدنت گریستن سالهای درد من برای اندک شبی، آرام شد و من مبهوت حضور عجیب و نابهنگامت...
چه زمستان عجیبی بود و چه بهاری تلخ و گزنده ...

و من آموختم...

دیگر خودخواه نخواهم بود..
دیگر خودخواهی را تجربه نخواهم کرد

دلم می خواهد آزادانه فریاد بکشم...
دیگر نمی خواهم کسی را ببینم...
دیگر حتی نمی خواهم هیچ کس را بشناسم...
میان همه ی این انسانها که دوستشان داشته ام،

هرگز دوست داشته نشدم،
نیمه شبی خواهم رفت از این دنیایی که با آن بیگانه ام
این نگاه خیره سر فریبنده از آن خودت


دستهای لرزانم را بر سرم گرفتم
و چون الهه ای در زنجیر فریاد کشیدم...

فریاد وحشت بار من
جگر خسته ام را خراشید
و من ، به یک مشت استخوان پوسیده ی نومید بدل گشتم...

شیطان را در میان دیدگان مه آلوده ام می بینم.. نگاه برنده اش را که به من می خندد...
به ضعف هایم ...به ضجه هایم، میانه ی زنجیری که با آن مرا به اسارت جاودانه کشانده...

چه آسوده می نگرد، چه آسوده قدم برمی دارد...
به روزگارش غبطه نمی خورم....

روزی، نه چندان دور، در چشم بر هم زدنی... شاید
شیطان می بازد...
سخت می بازد

 

+نوشته شده درجمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:12 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

ای جهان
 
چون در گذرم
 
برايم اين سخن را
 
در خاموشی ات نگه دار که :
 
عشق ورزيده ام .....
 
 
 
 
 
 
تاگور می گه :
 
قطره باران
 
با یاس به نجوا گفت :
 
«مرا همیشه در دلت نگه دار ،
 
گل یاس آهی کشید که :
 
افسوس ...
 
و به خاک افتاد
+نوشته شده درشنبه پنجم خرداد 1386ساعت 19:16 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |