تبليغاتX
موج عشق

موج عشق

کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان)



 ساز نوايی

 

  ما شبی دسـت برآریم ودعایی بکنیم     غم هجران تورا چـاره زجایی بکنیم

  دل بیمار شد از دسـت رفیقان مددی     تا طبیبش به ســـرآریم ودوایی بکنیم

  آنکه بی جرم برنجیدوبه تیغم زدورفت    بازش آریدخداراکه صفـــایی بکنیم

 

    خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست 

                                                   تادر آن آب وهوا نشو و نمایی بکنیم

 

    مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه   کارصعب است مباداکه خطایی بکنیم

  سایهُ طایر کم حوصــــله کاری نکند    طلب از سـایهُ میـــمون همایی بکنیم

 

دلم ازپرده بشدحافظ خوش گوی کجاست 

                                                  تا به قول وغزلــش سـازنوایی بکنیم

                                                                                          حافظ

+نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 18:28 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) |

 
وقتی چشمات دیگه اشکی برای ریختن نداشته باشی

وقتی دیگه قدرت فریاد زدن هم نداشته باشی

وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی

وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن

وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه

وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ کنی
 
وقتی حس میکنی که دیگه هیچ کس تو رو درک نمی کنه

وقتی احساس کنی تنها ترین تنهای دنیا هستی

وقتی باد شمع نمیه سوخته اتاقتو خاموش کنه

اونوقته که چشکاتو میبندی
و با تمام وجود از خدا می خوای که صدات کنه
 
 
مرگ ‚ من را
 
اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من می گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من می گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائی از پولاد و سنگ در من می گذرد (
شاملو)
 
 
 
+نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:33 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

ماه تنها بود، منم

اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم

ماه نقطه آخر خط است

و اين هواي كوچك

دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...

نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و

دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار

چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي

عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن

نميرسد...!

اين جا و آن جا

حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده

و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت

اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها، اين روزهاي

كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين روزهاي كه دوستي ها و

رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند، كاش كسي ميدانست كه تقصير كدامين ماه است

كه بدون اينكه ما بدانيم شب تو آسمان در كنار ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما

خيره به آسمان تا صبح بيدار مي مانيم

سخن اخر :

حقیقت و عشق تنها مفاهیمی هستن که ارزش زندگی

کردن برای آنها وصد البته ارزش مردن برای آنها وجود دارد

 

+نوشته شده دردوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:49 توسط |

 
سلام بر تو اي نيلوفر زيباي من وقتي که در شاخ شاخ نگاهم
 
 پرنده هاي غريب اشک لانه کردند موقعي که بهار صبح کوفته و
 
 کوبيده سر به درگاه خاکين قلبم سائيد انگاه بود که در خود
 
 احساس ياس و نا اميدي داشتم در تجسس مونسي بودم که ناگهان
 
 نسيمي وزيد و پرده هاي پنجرهي قلبم را کنار زد و عطر آيين
 
 عشق را به خاکروبه هاي ديواره قلبم رساند. آنگاه بود که
 
 تو آمدي و مرا از کسالت رهائي دادي .پس اي عشق اي غريبه
 
 امروز با صبر و متانت به تو ميفهمانم که... دوستت دارم.
 
 
 
 
یکی بود یکی نبود.

زمانیکه خدا کار ساختن دنیا را به پایان رساند خواست تکه ای از وجود خدائی خود
 
 را،جرقه ای از هستی خود را برجا بگذارد

نویدی به انسان از آنچه او می تواند با تلاش به آن تبدیل شود.

اودنبال جائی بود تا آن هدیه با ارزش را درآن مخفی کند

چون او توضیح داد که چیزی که انسان بتواند به آسانی آن را پیدا کند هرگز برای آن
 
 ارزش قائل نخواهد شد.

یکی از مشاورینش گفت:پس شما باید آن را روی بلندترین قله کوه در روی زمین پنهان
 
کنید
خدا سرش را تکان داد:نه برای انسان که یک موجود ماجراجوست و او خیلی زود یاد خواهد
 
 گرفت از بلندترین قله ها بالا رود.

پس ای خدای بزرگ آنرا در اعماق زمین پنهان کن.

خدا گفت:فکر نمی کنم،انسان یکروز کشف خواهد کرد که می تواند تا عمیق ترین قسمت های
 
زمین را حفر کند

خدایا پس در وسط اقیانوس ها

خدا سرش را تکان داد:می دانید من به انسان مغز دادم و یک روز او یاد خواهد گرفت و
 
 به سمت اقیانوس های بزرگ براند.

مشاورینش فریاد زدند:خدایا پس کجا؟

خدا لبخندی زد و گفت:من آنرا در جایی پنهان خواهم کرد که هر مرد و زنی که به
 
 اندازه کافی و به طور خالصانه و عمیق نگاه کند

قادر خواهد بود آنرا پیدا کند

من آنرا در قلبهایشان پنهان خواهم کرد
   

+نوشته شده دریکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 8:34 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

در سايه سار نخل ولايت

خجسته باد نام خداوند

نيکوترين آفريدگاران که تو را آفريد.

از تو در شگفت هم نمی توانم بود که ديدن بزرگيت را، چشم کوچک من بسنده نيست

مور، چه می داند که بر ديواره ی اهرام می گذرد يا بر خشتی خام.

تو، آن بلندترين هرمی که فرعونِ تخيّل می تواند ساخت.

و من، آن کوچکترين مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

پيش از تو، هيچ اقيانوس را نمی شناختم که عمود بر زمين بايستد...

پيش از تو، هيچ خدايی را نديده بودم که پاي افزاری وصله دار به پا کند

و مَشکی کهنه بر دوش کشد و بردگان را برادر باشد

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد و توفان، از خشم تو، خروش را

کلام تو، گياه را بارور می کند و از نـَفـَست گل می رويد

چاه، از آن زمان که تو در آن گريستی، جوشان است.

سحر ، از سپیده چشمان تو می شکوفد

و شب در سياهی آن، به نماز می ايستد.

هيچ ستاره نيست که وامدارِ نگاه تو نيست

لبخند تو، اجازه ی زندگی است

هيچ شکوفه نيست کز تبار گلخند تو نيست

زمان، در خشم تو، از بيم سِترون می شود

شمشيرت به قاطعيّتِ سِجيّل می شکافد

و به روانی خون، از رگها می گذرد و به رسايی شعر، در مغز می نشيند

 

روز پدر بر همه ی بابا های دنیا مبارک باد

 
+نوشته شده درجمعه پنجم مرداد 1386ساعت 5:50 توسط

معبودم!

دلم ميخواهد با تمام احساسم برايت بنويسم، تو را شاكرم كه معبودي چون تو دارم.

سپاسگزارم كه رخصت شكرگزاري مي دهي و ميگذاري بندگيت را بكنم.

به بندگي خدايي عاشق چون تو مي بالم و با غرور از تو ميگويم از خدايي كه در تنهاترين لحظه ها هم تنهايم نميگذارد و از پروردگار مهرباني كه آغوش نورانيش هميشه رو به بنده اش باز است و از رَبي كه هر دم صدايش كني اجابتت ميكند.به خود مي بالم از داشتن تكيه گاهي امن چون تو ، و تو را هزاران بار شكر ميگويم كه نعمت عشقت را در نهادم گزارده اي و به من اجازه ي ابرازش را ميدهي .

خدايم!

نميخواهم عبادت فقط در سجاده و مهر و نماز خلاصه شود ، اينها جزئي از عبادت توست ، تو را هر دم و با هر نفس بايد عبادت كرد ، تو را بايد ديوانه وار صدا زد ، چنان كه مجنون ليلايش را.

پرودگارم!

تمام ذرات وجودم سرشار از عطر نياز توست و چقدر اين نياز را دوست دارم ، نياز به درك و لمس حس حضورت در تمام زواياي اين زندگي دنيوي كه گاهي حتي از خودم هم غافل ميشوم ، اما باز تو كنارمي....نزديك....نزديك تر از نفس....خوشحالم و خرسند كه تو را دارم ...پس مگذار از تو دور شوم...بگذار هميشه حس حضورت آرامم كند.سر رشته زندگيم در دستان مهربان توست پس مرا ببر با خود تا آنجا كه رضاي توست ، چون بنده ي توام و راضيم به رضاي تو...

 رشته اي بر گردنم افكنده دوست                       ميكشد هر جا كه خاطرخواه اوست

راضيم به رضايت تو....

 

 

+نوشته شده دردوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:16 توسط |