تبليغاتX
موج عشق

موج عشق

کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان)



خدايم سلام!

پس از مدتها بازهم براي تو مينويسم ، گويي قلمم  باز رخصت عشقبازي با نام مقدست را پيدا كرده كه چنان سر از پا نميشناسد كه دستم در برابرش ناتوان شده است.

ميداني مهربان ؟ درست است اين روزها بسيار غرق زندگي و زنده بودن شده ام اما هرگز نگذاشته ام حتي لحظه اي بي ياد پاك تو سپري شود و ميدانم لحظه اي بي تو برابر است با مرگ.

 

پروردگارم!

اين روزها هر لحظه تو را شكر ميگويم...ميدانم تمام اين همه حس خوشبختي و شادي از لطف توست و اين را هم خوب ميدانم اگر غمي از پس گذر ثانيه ها به من برسد از بي تدبيري خودم و از حكمت توست.

معبودم!

حس ميكنم اگر تا زنده هستم با هر نفس تو را شكر گويم بازهم بنده ي قدرشناسي نبوده ام در برابر اين همه لطف

در عجبم چطور بعضي از بندگانت با داشتن خدايي به بزرگي و مهرباني تو باز هم شكرگزار نيستند

حس ميكنم همين كه بركت حضورت را از ما دريغ نميكني نعمتي به بزرگي تمام دنياست كه بايد تا ابد شكرگزارت باشيم.

مهربانم!

باز هم از تو سپاسگزارم كه حس زندگي و زنده بودن را در وجودم بيدار كردي و اجازه دادي از بودنم لذت ببرم....به داشتن خدايي عاشق چون تو ميبالم و با غرور در برابرت  به سجده مي افتم و در هر سجده هزاران بار ميگويم : خدايم به اندازه تمام نفسهايم از تو سپاسگزارم...بركت وجودت را هرگز از ما دريغ مدار...

 

خالقم متشكرم....

+نوشته شده درچهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:51 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) |

ترکم مکن
حتی برای یک روز
زان رو که به انتظار
ایستگاهی متروک خواهم بود
خالی از قطار...

ترکم مکن
حتی برای ساعتی
که دلتنگی، چون بارانی به آوارم فروخواهد ریخت
و غبار ، چون هاله ای

ترکم مکن
حتی برای ثانیه ای...
وقتی تو نیستی 

    سرگردان، سرگشته ی این سوال مداومم

                                          که باز خواهی گشت آیا؟                                  

                   بی تو خاموش ام، شهری در شب ام


تو طلوع می کنی


                  من گرمایت را از دور می چشم

 و شهرِ من بیدار می شود


                  با غلغله ها، تردیدها، تلاش ها

و غلغله های مردد تلاش هایش...


                 دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد

دور از تو من شهری در شب ام

                این آفتاب و غروبت مرا می سوزاند


من به دنبال سحری سرگردان می گردم


                تو سخن می گویی، من نمی شنوم...

تو سکوت می کنی، من فریاد میزنم


               بامنی، با خود نیستم و بی تو خود را در نمی یابم


دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم دهد...


 

 
+نوشته شده درچهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:44 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

خدايا!
هر آنچه كه به من بخشيده اي، چه در خيال من بگنجد و چه در شمارش آن ناتوان بمانم،
چه آنرا به پاي لطف تو گذارم و چه مايه امتحان بنده ات باشد، امانتي است از تو در دست من.
و اگر نعمت امانتداري از من بگيري چه بيچاره آدمي ميشوم. چه حقير بنده اي.
سپاس نعمت چشم، نيكو نگريستن است و شكر نعمت دست، گرفتن بازوي ناتوان.
شكرانه نعمت عقل، عاشقانه انديشيدن است و جواب نعمت احساس، عاقلانه عشق ورزيدن.
و اگر صاحب، امانت خود طلب كند چه جاي گلايه و شكوه باشد؟
خدايي كه چشم و گوش و دست و پا و پدر و مادر و دوستان و آسمان و زمين و هوا بخشيده،
خدايي كه عقل و عشق و ايمان و سلامتي و اميد هديه داده،
اگر امانت خود بستاند، گرچه در عين نياز باشم و او در عين بي نيازي، شكايت نكنم.
تو اينچنين خواستي و من نيز اينگونه ميخواهم. راضي به رضاي تو ام.
دليل نمي خواهم! چه حكمت تو باشد چه لياقت اندك من، حقيقت را مي پذيرم.
خدايا!
سختي پذيرش آنچه به واسطه كوچكي ذهنم در برابر عظمت مشيت تو بر من ميگذرد را آسان كن. سبك نمي شود اين بغض سنگين در گلو مگر كه آرامم كني به يك نگاه.
فقط بگو كه امانتدار خوبي بوده ام.
همين.

+نوشته شده درچهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:47 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) |