موج عشق |
کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان) |
دنیا که اینجویری نمیمونه همیشه یه روزمیای میگم نمیخوامو نمیشه خیال نکن همیشه دلم برات میمیره یه روزی بر میگردی که دیگه خیلی دیره یه روزی میای سراغم که خیلی وقته رفتم هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم این روزارو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی اون روزا دور نیست که به یاد من بازم نیفتی یه وقتی برمیگردی که فایده ای نداره هرچی سرم آوردی دنیا سرت میاره یه وقتی برمیگردی که فایده ای نداره هرچی سرم آوردی دنیا سرت میاره دنیا سرت میاره دنیا سرت میاره دنیا سرت میاره دنیییییییییا سرررررت میارهههههههههه +نوشته شده درجمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:51 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) | ![]() خدایم!
اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی از شعله های آن مرا رهایی دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی
و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت فراخوانی و در آن جای دهی ؛ درهای بهشت را برویم بسته نگهدار ،
ولی اگر برای خاطر تو به سویت می آیم
خدایم! مرا از خودت مران . تو گرانبهاترین دارایی من در این دنیا هستی ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم
ای بزرگ ! ای مهربان ! ای بخشاینده و ای عاشق! ای صاحب غروب زیبا! ای خالق باران رحمت ! ای بخشاینده هر گناه و معصیت! ای رئوفا! ای شکورا! ای قادر بی انتها! ای مطلق هر چیز ! ای مسلط بر هر امور! ای صاحب هر نسیم ! ای فرمانبردان موجهای سرکش! ای خالق مخلوق! ای شاهد هر ماجرا! ای پدیدآورنده هر اتفاق! ای نازنین مهربان! ای قدرت مطلق! ای برازنده سلطنت! ای نگاه دارنده ایمان ما! ای فرمانده آتش ! ای فرمانده آب و خاک و باد ای طرفه نگار بی رقیب ! ای معشوقه من در عشق بازی! ای گستره قدرت و جلال! ای شکافنده دو دریا! ای زنده کننده هر مرده ای ! ای بینا کننده هر کوری! ای آنکه بی اذن تو برگی از شاخه جدا نمی شود و قطره از آسمان نمی بارد! ای گم شده در هستی و محیط! ای خاق صدای زیبای بلبل! ای تمام معنی هر چه زیبائی است! ای پدیدار کننده مه و باران! ای جاری کننده رود در جنگل! ای خالق بوی خاک پس از باران! تو را به وجودت قسم! تو را عشقی که در درون دو دل تنها قرار داده ای! تو را به لحظه ای که دلها برای شنیدن صدایت می تپد ! تو را قسم به لحظه لقایت! از گناهان ما بگذر - ما را در کنار خودت محشور کن - ما را به رضایت به بهشت بفرست ما را به لیاقتمان راهی رضوانت کن خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم
ای یگانه! ای بی همتا! ای شنونده بر سکوت من! ای آنکه در کائنات بزرگ خود بر انسانی همچون من دستور سجده داده ای! ای خدا! ای خدای مهربانی! ای خدای خوبی! ای خدای ارزن و گندم! ای دهنده نعمت آب! ای نقاش جهان و فلک! ای زنده کننده جان و روح بیمار من! ای خالق عقل و کمال! ای خدای بزرگ! ای رحمان! ای رحیم!
تو را قسم به شب پر ستاره، تو را قسم به دل پاره پاره، تو را قسم به شهاب گریزان، تو را قسم به لحظه های برگ ریزان، تو را قسم به نگاه معصوم کودک، تو را قسم به شکوه باز شدن غنچه های پر امید، تو را قسم به اشک توبه، تو را قسم به ستاره های دل انگیز، تو را قسم به دعای مادر!
چنان ذکرت را بر زبانم جاری کن که حتی در بستر بیماری و در زمان گفتن هر آنچه که نمی دانم، فقط نام تو بر زبانم باشد بگذار چنان در روح و افکارم رخنه کنی که هیچ تارو پودی از من بدون تو شکوفا نگردد. چنان در درون روحم باش تا هر گام و حرکتی از من بوی خدا بدهد +نوشته شده درسه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:0 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) |
خدایا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت بگشایم... خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم راکه دیری است دراین قفس زندانی است، دراسمان آبی عشق توپروازدهم... خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگهدارم ..... خدایا...توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن ورهاشدن درگرداب فراموشی وسردرگمی است...پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم.... خدایا...همیشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فریاد می زنم: خدایا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم... خدایا،شرمنده ام اززیادی گناهانی که انجام داده ام ،شرمنده ام. خدایا از قدر نشناسی خودم ، ازاین که هرروباعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم. خدایا چه بگویم ازکدامین گناهم نزد توطلب عفوکنم.خدایابه کدامین گناه اشک شرم ازدیده جاری سازم.هروقت که خواستم زبان به حمد وثنایت بگشایم.اشک در دیدگانم جمع شدوبغض شرم وپشیمانی ازگناهان دیگرمجال سخن گفتنم نداد.
خدایا ،مرا ازاین منجلابی که درآن گرفتارشده ام نجاتم ده.به این پرنده ی اسیر پروبالی ده تا خودش راازاین قفس رهایی بخشد وطعم آزادی ورهایی را تجربه کند . خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تومی خواهی خدایا، چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم وزبان به حمدوثنایت بگشایم درحالی که خودازکرده خویش آگاهم . چگونه می توانم دوستارتوباشم درحالی که برعهد وپیمانی که باتو بسته ام وفادارنبوده ام. چگونه می توانم طلب عفو وبخشش کنم درحالی هنوزشعله های عصیان دردرونم فروزان است. بارلاها،چگونه می توانم روی بهتوبه آورم درحالی که اسیرهواهای نفسانی خویشم.
بارلاها،توازعلاقه ی من نسبت به خودات آگاهی ومی دانی که چقدرمشتاق رسیدن توام ولی هروقت که تصمیم گرفتم که به سوی توبیایم گناه به سراغم آمدومراازتو دورساخت. همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روزکه شده آنچه باشم که تو می خواهی وآنچه کنم که تو می پسندی ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزورابه من نداده است. بارلاها، می ترسم، ازخویش وازاین سرنوشتی درانتظارمن است می ترسم.ازاین بیابان وشوره زاری که درپیش روی من است می ترسم.می ترسم که مرگ به سراغم بیا یدآرزوی رسیدن به تورااین باراوارمن بستاند. پس ای پروردگاربی همتا به لطف وکرم خویش مراازمرداب رهایی ده وتوانی ده خویشتن را از هرچه بدی است پاک کنم. خدایا به من فرصتی ده تاعاشق بودن راتجربه کنم +نوشته شده درپنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:55 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) | خدايم سلام! پس از مدتها بازهم براي تو مينويسم ، گويي قلمم باز رخصت عشقبازي با نام مقدست را پيدا كرده كه چنان سر از پا نميشناسد كه دستم در برابرش ناتوان شده است. ميداني مهربان ؟ درست است اين روزها بسيار غرق زندگي و زنده بودن شده ام اما هرگز نگذاشته ام حتي لحظه اي بي ياد پاك تو سپري شود و ميدانم لحظه اي بي تو برابر است با مرگ.
پروردگارم! اين روزها هر لحظه تو را شكر ميگويم...ميدانم تمام اين همه حس خوشبختي و شادي از لطف توست و اين را هم خوب ميدانم اگر غمي از پس گذر ثانيه ها به من برسد از بي تدبيري خودم و از حكمت توست. معبودم! حس ميكنم اگر تا زنده هستم با هر نفس تو را شكر گويم بازهم بنده ي قدرشناسي نبوده ام در برابر اين همه لطف در عجبم چطور بعضي از بندگانت با داشتن خدايي به بزرگي و مهرباني تو باز هم شكرگزار نيستند حس ميكنم همين كه بركت حضورت را از ما دريغ نميكني نعمتي به بزرگي تمام دنياست كه بايد تا ابد شكرگزارت باشيم. مهربانم! باز هم از تو سپاسگزارم كه حس زندگي و زنده بودن را در وجودم بيدار كردي و اجازه دادي از بودنم لذت ببرم....به داشتن خدايي عاشق چون تو ميبالم و با غرور در برابرت به سجده مي افتم و در هر سجده هزاران بار ميگويم : خدايم به اندازه تمام نفسهايم از تو سپاسگزارم...بركت وجودت را هرگز از ما دريغ مدار...
خالقم متشكرم.... +نوشته شده درچهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:51 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) | خدايا! +نوشته شده درچهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:47 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) |
آمده ام كه سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوئيم كه ني ، ني شكنم شكر برم آمده ام چو عقل و جان از همه ديده ها نهان تا سوي جان و ديدگان مشعله ي نظر برم آمده ام كه ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده ام كه زر برم ، زر نبرم خبر برم گر شكند دل مرا جان بدهم به دلشكن گر ز سرم كله برد ، من زميان كمر برم اوست نشسته در نظر من به كجا نظر برم اوست گرفته شهر دل من به كجا سفر برم آنكه ز زخم تير او كوه شكاف مي كند پيش گشاد تير او واي اگر سپر برم در هوس خيال او همچو خيال گشته ام وز سر رشك نام او نام رخ قمر برم اين غزلم جواب آن باده كه داشت پيش من گفت بخور نمي خوري پيش كسي دگر برم +نوشته شده درسه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:9 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) | به وسعت قلب يك پروانه دل مي گوئيم خدايا چقدر دلمان تنگ شده است.......اما خود كلمه دلمان تنگ شده است يعني چه؟ يعني قلبمان كوچك مي شود يا دل مخصوص دلتنگي چيزي است كه نه ديدني است نه لمس كردني يا شايد همان حس غريبي است كه باعث مي شود تپش قلب زياد شود ونفسها همچون سوزني به سينه فرو رود .همان حسي را مي گويم كه از انگشت پا شروع مي شود ومثل موج به سمت بالا مي رود ..گريه مان مي گيردوبي قراري مردمك چشمشانمان را گشاد مي كند... من مي گويم دل تنگ شدن يعني پروانه شدن نمي دانم چرا به ياد پروانه افتادم شايد چون ظريف است ورنگارنگي بالهايش مرا به ياد احساسهاي لطيف و قشنگ مي اندازدپروانه عاشق تست ودلتنگ واز بس كه دلش تنگ ميشود يكدفعه تمام تنش قلب مي شود وچون روح براي ماندن در جسم خود جا كم مي اورد او مي ميرد........... پروانه با تمام وجود دلتنگ مي شود.......دلم مي خواست من هم پروانه بودم...اما نه ...فكرش را كه مي كنم ميخواهم قلبي به وسعت يك پروانه داشته باشم............. +نوشته شده دردوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:49 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) |
مهربان آسمانی من!
بي تاب حضورت كه ميشوم....مينشينم كنج دلتنگيهايم و با تو سخن ميگويم...
عطش وجودت كه مي رسد وضوي عشقت را ميگيرم و به نماز پرنيازي مي ايستم كه حضور تو به تك تك جملاتش معنا مي بخشد....سيراب ميشوم از بركت حضورت و آرام مي شوم از آرامش وجودي كه وجودم از آن اوست و تو را شكر ميگويم به خاطر تمام الطاف بي پايانت.
لب به گلايه كه مي گشايم.....نور وجودت را بر من مي تاباني تا سكوت كنم و باز شاكر باشم....كه بدانم اگر غمي هست از حكمت خدايي توست و اگر شادي و لذتي هست آن هم از لطف بيكران توست.
اشك كه در چشمانم حلقه مي زند آغوش ميگشايي وبي هيچ شكوه اي اجازه ميدهي در آغوش امنت آرام شوم
آرامم ميكني و ميدانم كه خوب مي داني هيچ چيز و هيچ كس جز خودت چنين آرامم نميكند.
پس باز هم از بركت حضورت و لطف بي دريغت تشكر ميكنم ، الهي العفو ميگويم و ميخواهم پاكم گرداني به مرحمت خدايي خويش
و باز هم مثل هميشه ميگويم:
تنها" تو" را ميپرستم و تنها از " تو" ياري ميجويم كه تنها "تو" شايسته ي پرستيدني. +نوشته شده درچهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:47 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) | ساز نوايی
ما شبی دسـت برآریم ودعایی بکنیم غم هجران تورا چـاره زجایی بکنیم دل بیمار شد از دسـت رفیقان مددی تا طبیبش به ســـرآریم ودوایی بکنیم آنکه بی جرم برنجیدوبه تیغم زدورفت بازش آریدخداراکه صفـــایی بکنیم خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست تادر آن آب وهوا نشو و نمایی بکنیم مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه کارصعب است مباداکه خطایی بکنیم سایهُ طایر کم حوصــــله کاری نکند طلب از سـایهُ میـــمون همایی بکنیم دلم ازپرده بشدحافظ خوش گوی کجاست تا به قول وغزلــش سـازنوایی بکنیم
حافظ +نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 18:28 توسط (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) | |
درون سينه آهی سرد دارم پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) (¸.•*¨عباس¸.•*´¨) (¸.•*¨جواد¸.•*´¨) طراح قالب |