موج عشق |
کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان) |
خدایا خیلی سخته . خیلی ..........
+نوشته شده درجمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:54 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حر
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد... ما خدا را گم میکنیم.........در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد......... خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......تا به حال چند بار خوشی هایت را ارام و بی بهانه به او گفته ای؟؟ تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟؟؟؟ که چه قدر همه چیز خوب است؟؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟؟؟ خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد.. (دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی) تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست منتظر نظرات قشنگتون هستم +نوشته شده درشنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:35 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
میلاد با سعادت بانو فاطمه زهرا بر شما مبارک
درزيباترين واژه بر لبان آدمي واژه مادر است. زيباترين خطاب مادر جان است. مادر واژه ايست سرشار از اميد و عشق. واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي آيد. روزت مبارک مادر
+نوشته شده دردوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:36 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | ![]() روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد. ![]() +نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:2 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | از طرف خدا ...
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما
تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت
که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات
ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم
گفت : اين دنيا
قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به
خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت
دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه
يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
دوست و دوستدارت:خدا ![]() دکتر خدا !
می شود بی نسخه
خودت را برایم بپیچی ؟
من
هر هشت لحظه یک بار
"تو"، درد دارم . . .
و بیزارم از بیمه های
خود ساخته ی بنده هایت . . .
دکتر خدا !
می شود بی نسخه
برایم باشی ؟
من همیشه فراری ام از
قانون های با تو بودن
که بنده های مریضت می پیچند . . .
دکتر خدا !
می شود نور نشوی و
خودت باشی
برای قلب بیمار و تنهایم ؟
قول می دهم
بنده ها
هیچ بویی از بودنت با من
نبرند . . .
تو فقط
خودت را برایم بپیچ
دکتر خدا . . .
همین +نوشته شده دردوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:55 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
+نوشته شده دریکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:35 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | عزيز دلم سکان زندگی خود را به دست های ايمن تو می سپارم.مرا به
هرجا می خواهی ببر.خودت را از من دريغ نکن مه روی زيبايم...
من قوی تشنه ام که به ساحل نسشته ام
از من مکن کناره که دريای من تويی
آری قلبم گرانبار است.پنهان از نگاه مردم نمی شد گذشت.بيگانه بودن من
با اين نامردمان از دور به چشم می خورد.ای نازآفرين من!دلم برای تو تنگ
است.کجای کار ما می لنگدعزيز؛که تو دور تر از منو؛من در انتظار تو هردم؟
به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟
![]() به يکی اختر رخشنده
به دامان سپهر؟
يا به الماس سياهی
که بشويندش در جام
شراب؟
به چه مانند کنم موی
پريشان تو را؟
به دل تيره شب؟
به يکی هاله رود؟
يا به يک ابر سياه که پريشان شده و ريخته بر چهره ماه؟ +نوشته شده دریکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 18:24 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | همه جا تاریکه
من از تاریکی می ترسم جایی رو نمی بینم همه جا تاریکه دستی آرام آمد دستم را گرفت نرم و لطیف گرم و پر محبت گوی دست خدا…. دست فرشته ای بود ![]() آری دست تو در این تارکی تو یارم بودی خدایا نمیدونم چی بگم ولی لایق تر از هر سپاسی هستی
که از زبان قاصر من بتوان گفت
فقط میتونم بگم خدا جون دوست دارم
+نوشته شده درسه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 15:42 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
راستش نمیدونم چی شد که خواستم بازم بیام اینجا و ........ دوست دارم بازم باشم شاید برای کسی هم مهم نباشه ولی خودم از نبودن خسته شدم میخوام بازم . نه شاید مثل سابق ولی باشم امیدوارم مثل قبل با نظراتون به من دل گرمی بدین من بازم منتظرتون هستم مثل قبل و بدونید این بار اومدم که بمونم با یه کوله باری از موجهای عشق ...... پس ........
+نوشته شده درچهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:4 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | ترکم مکن سرگردان، سرگشته ی این سوال مداومم که باز خواهی گشت آیا؟
بی تو خاموش ام، شهری در شب ام
و شهرِ من بیدار می شود
و غلغله های مردد تلاش هایش...
این آفتاب و غروبت مرا می سوزاند
تو سکوت می کنی، من فریاد میزنم
+نوشته شده درچهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:44 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | وقتي چشمات رو به روم نيس
نفس قلم مي گيره به تپق زدن مي افته غزل تازه مي ميره كاغذاي خط خطي و
غزلاي نيمه كاره ! بيا تا بنويسم از تو روي دستاي تو !… آره ! – - روي دستاي قشنگت
كه خطاش ، خط اميده راه سرنوشت مارو تا ستاره ها كشيده تا ستاره هاي چشمت
تو شب موي بلندت كم آورده راه شيري از شب ستاره بندت ! روي دستاي تو تقدير
مي شكنه : هزار تا تيكه ! حق شناسيم مي شه بارون روي شونه ات … چيكه چيكه ! واژه واژه از تو مستم
بغض من همپاي خنده ! سرنوشت بغض واژه به يه لبخند تو بنده ! بگذر از كوچه ترديد
غزلا تو انتظارن نذار انگشتاي شاعر تا ابد عطش ببارن بنويسن : …غم دوري …
…بغض خوني … دل خسته … …حجم ديواري سنگي راه عاشقي رو بسته !… تو مي توني كه بگيري
دستمو وقت سرودن تا غزل بجوشه از نو بشه فواره بودن ! بيا تا قصه عشقو
بنويسيم روي ديوار بنويسيم : تا هميشه ، – - غصه ها ! خدا نگهدار !!…
+نوشته شده درچهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:43 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
شهادت حضرت علی رابه شما عزیزان تسلیت عرض میکنم
قال الباقران عليهما السلام: ترجمه: (محمد بن مسلم) از علامت ليلة القدر پرسيد؟ پس امام (ع) فرمود: علامت ليلة القدر اين است كه بوى خوشى از آن پخش مىشود، اگر در سرماى (زمستان) باشد گرم و ملايم مىگردد، و اگر ليلة القدر در گرماى (تابستان) باشد خنگ و معتدل و نيكو مىگردد ليلة القدر شبى است كه قرآن نازل شده است و ظاهرا مراد به قدر، تقدير و اندازهگيرى است، خداى تعالى در آن شب حوادث يكسال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مىنمايد، زندگى و مرگ، رزق، سعادت، و شقاوت و چيزهايى از اين قبيل را مقدر مىسازد.
علامه طباطبائى در علايم شب قدر مىگويد:
روايات در معنى و خصايص و فضايل شب قدر بسيار است، در بعضى از آن روايات علامتهايى براى شب قدر ذكر كرده از قبيل اينكه شب قدر، صبح آن شب آفتاب
مرا بخوانيد كه شما را اجابت خواهم كرد
خدايا، كمكم كن تا وسيله ي ايجاد آرامش و صلح روي زمين تو باشم
خدايا، جايي كه نفرت هست، بگذار بذر عشق برويانم
جايي كه شك هست، جوانه ي يقين باشم
جايي كه نااميدي هست، اميد باشم
جايي كه تاريكي هست، از جنس نور باشم
وجايي كه غم هست، از جنس شادي باشم +نوشته شده درچهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:20 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | ماه رمضان ماه نزول قرآن بر شما عزیزان مبازک
ماه مبارک رمضان، بهترین ماه ها، ماه میهمانی خدا، ماه خوبی ها، ماه شب های قدر، ماه
دعا و نیایش، ماه رحمت
و آمرزش و ماه خیر و برکت است
حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان دارد
الهی!
با بارانی ترین نگاهم به درگاه ملکوتی تو پناه می جویم و نام های مقدس تو را با ذره ذره وجودم تکرار می کنم. یا نور، یا نورالنور، یا منور النور یا نور کل نور .... و عاشقانه تو را می خوانم و امید دارم که مرا بی اجابت نخواهی گذاشت.
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...
رسول خدا (ص) فرمود:
درهاى آسمان در اولين شب ماه رمضان گشوده مى شوند و تا آخرين شب
بسته نمى شوند امام صادق عليه السلام : كسى كه در ماه رمضان آمرزيده نشود ، تا رمضان آينده آمرزيده
نگردد مگر آن كه در عرفات حاضر شود .
+نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 17:0 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | آه اگر روزی نگاه تو مونس چشمان من باشد
قلعهء سنگین تنهایی چار دیوارش ز هم پاشد
آه اگر دستان خوب تو حامی دستان من باشد
قلعهء تنهایی ما را دیو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن این دیوار جان به لبهای من آورده
آه اگر روزی صدای تو گوشهء آواز من باشد
قلعهء سنگین تنهایی چار دیوارش ز هم پاشد
آه اگر دیروز بر گردد لحظه ای امروز من باشد
قلعهء سنگین تنهایی چار دیوارش ز هم پاشد
قلعهء تنهای ما را دیو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن این دیوار
![]() جــــــــــــــان بــــــــــــه لبـــــــــــهای مــــــــــــن آورده +نوشته شده درچهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:9 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | بوده دل بيقرار، يكسره چشم انتظار
تا كه ببيند تو را، ای ضربان بهار!
غايب سبز صبور! چشم تو، يك چشمه نور
لذت يك دم حضور، كرده مرا بی قرار
نبض زمان، دست توست! جمله جهان، مست توست
غرق دعا می شوم، تا كه شوی آشكار
سبز خرامان تويی! باد گل افشان تويی!
پرده غيبت بدر، از سر رحمت بيار
نيت پروازكن، نغمه ما سازكن
لب به سخن بازكن، ای صنم گلعذار!
عالم و آدم تمام، منتظران قيام
تا بفرستی پيام، سر برسد انتظار
ارمغان فشمی
به همه عاشقان ولادت با سعادت منجی عالم بشریت مهدی صاحب الزمان را
تبریک و تهنیت عرض میکنم
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش +نوشته شده دریکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 13:54 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) وقتی چشمات دیگه اشکی برای ریختن نداشته باشی
وقتی دیگه قدرت فریاد زدن هم نداشته باشی وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ کنی وقتی حس میکنی که دیگه هیچ کس تو رو درک نمی کنه
وقتی احساس کنی تنها ترین تنهای دنیا هستی وقتی باد شمع نمیه سوخته اتاقتو خاموش کنه اونوقته که چشکاتو میبندی و با تمام وجود از خدا می خوای که صدات کنه ![]() مرگ ‚ من را
اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من می گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من می گذرد اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائی از پولاد و سنگ در من می گذرد (شاملو) ![]() +نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:33 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | ![]() سلام بر تو اي نيلوفر زيباي من وقتي که در شاخ شاخ نگاهم
پرنده هاي غريب اشک لانه کردند موقعي که بهار صبح کوفته و
کوبيده سر به درگاه خاکين قلبم سائيد انگاه بود که در خود
احساس ياس و نا اميدي داشتم در تجسس مونسي بودم که ناگهان
نسيمي وزيد و پرده هاي پنجرهي قلبم را کنار زد و عطر آيين
عشق را به خاکروبه هاي ديواره قلبم رساند. آنگاه بود که
تو آمدي و مرا از کسالت رهائي دادي .پس اي عشق اي غريبه
امروز با صبر و متانت به تو ميفهمانم که... دوستت دارم.
![]() ![]() یکی بود یکی نبود.
زمانیکه خدا کار ساختن دنیا را به پایان رساند خواست تکه ای از وجود خدائی خود را،جرقه ای از هستی خود را برجا بگذارد
نویدی به انسان از آنچه او می تواند با تلاش به آن تبدیل شود. اودنبال جائی بود تا آن هدیه با ارزش را درآن مخفی کند چون او توضیح داد که چیزی که انسان بتواند به آسانی آن را پیدا کند هرگز برای آن ارزش قائل نخواهد شد.
یکی از مشاورینش گفت:پس شما باید آن را روی بلندترین قله کوه در روی زمین پنهان کنید
خدا سرش را تکان داد:نه برای انسان که یک موجود ماجراجوست و او خیلی زود یاد خواهد گرفت از بلندترین قله ها بالا رود.
پس ای خدای بزرگ آنرا در اعماق زمین پنهان کن. خدا گفت:فکر نمی کنم،انسان یکروز کشف خواهد کرد که می تواند تا عمیق ترین قسمت های زمین را حفر کند
خدایا پس در وسط اقیانوس ها خدا سرش را تکان داد:می دانید من به انسان مغز دادم و یک روز او یاد خواهد گرفت و به سمت اقیانوس های بزرگ براند.
مشاورینش فریاد زدند:خدایا پس کجا؟ خدا لبخندی زد و گفت:من آنرا در جایی پنهان خواهم کرد که هر مرد و زنی که به اندازه کافی و به طور خالصانه و عمیق نگاه کند
قادر خواهد بود آنرا پیدا کند من آنرا در قلبهایشان پنهان خواهم کرد
+نوشته شده دریکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 8:34 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد
دل سنگی
نگفتي كه با رفتنت گرد پيري
نشيند به مهماني چهره من
و اندوه درد جدايي....
زند تيشه بر قلب شيدايي من
نگفتي پس از جام مست لبانت
پناهي نيابد لب زخمي من
واين سايه سرد و تاريك مبهوت
شود همدم روز تنهايي من
سپردم دلم را به تنهايي تو
سپردي دلت را به تنهايي من
سپردي دلم را به آن دوستاني
كه خنجر كشيدند به دانايي من
به شوخي شكستي دل شيشه ام را
زدي سنگ بر جام شادابي من
حريم رفاقت ندارد كسي كه
شود دوست با دشمن جاني من
![]() ![]() کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، قسم بخورند تا
تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟
انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمی شنوی!!
می دانم.
آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی دلتنگمی.!
به همان شب بارانی که باران چشمهایم امانم نداد، قسم می خورم که
حتی شاپرک ها هم نفهمند روزی برای دیدنم لحظه شماری می کنی.
پس بگو دوستم داری.
حتی یکبار
+نوشته شده درشنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 9:31 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
|